تبليغاتX

00 از هــــــــــر دری
از هــــــــــر دری
اشعار شاعران بزرگ و مروارید
از هــــــــــر دری

این وبلاگ رو درست کردم

که شعرای شاعرایی

که دوست دارم

رو در اون قرار بدم

و بعضی از متنایی

که خودم مینویسم

رو

امیدوارم خوشتون بیاد

787878787878787878

از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;

از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و

اشعاري که بدان‌ها

نينديشيده‌ام.

عقده‌ي ِ اشک ِ

من درد ِ پُري، درد ِ

سرشاري‌ست.

و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها

سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست.

اکنون زمان ِ گريستن است،

اگر تنها بتوان گريست،

يا به رازداري‌ي ِ

دامان ِ تو اعتمادي

اگر بتوان داشت،

يا دست ِ کم به درها ــ

که در آنان احتمال ِ

گشودني هست

به روي ِ نابه‌کاران.

بااين‌همه به زندان ِ

من بيا که تنها

دريچه‌اش به حياط ِ

ديوانه‌خانه مي‌گشايد.

اما چه‌گونه، به‌راستي چه‌گونه

در قعر شبی

این چنین بی ستاره

زندان – مرا –بی سرود

و صدا مانده –

باز توانی شناخت؟



خانه | آرشيو | ايميل
00 00
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
وبلاگ دوستانم
من عاشق نمیشم (سپیده )
امین(حسرت دوست)
عمو(اخ دلم نشکنی ها)
سارینا(صحرای دل)
سانیا(جاده ی عشق)
مرتضی(مذهبی عاشقانه جوک و عکس)
مجنون(رویای خیس)
ارغوان(خانه دل)
ارتین جونم(سیاه)
حدیث(واکسن)
سلمان خان از بندر عباس
سیمرغ(خلوت دل)
پسرک تنها(عاشقانه می نویسم برای تنها کسی که عاشقشم)
محمد خوشکله(رسم زندگی)
محمد و ابجی سارا(عشق یعنی در سکوت شب با تو بودن)
مجتبی(چشم تو چشم)
دریای پر موج(تانفس باقیست اینجا انتظارت میکشم)
دانوش(سرزمین مجازی)
بهارو بهنام(دنیای سنگی)
محمد(زندگی زیباست ای زیبا پسند)
محمد جان(یه عاشق)
سجاد(عکس- فیلترشکن)
صدف(گربه سگ)
نگین(عشق)
تروریست(سلطانه غم)
مهدی"(پاسارگارد دهكده جهاني هزاره سوم)
گل آفتاب گردان
مریم( ت ن ه ا)
جوادبکرایی(عشق)
در کوی عشق
محمد(دهکده عشق)
سینوهه(آناهید)
گودو در انتظار من
مهدی(هر چه می خواهد دل تنگت ببین)
ارشیا(قلب عاشق من)
مینا(دولت عشق)
شــــــــــــــــــــکیلا( چـــــــشـــمان خیــــــــــس مــــــن )
مروارید جوووووووووووووون(آدم و حوا)
مهدی(هر چه می خواهد دل تنگت ببین )
همیشه بارانی(باران)
سهند-رضا(عاشقانه)
ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ
رزا(رز عاشق)
منتظر(عشق و عاشقی)
ایمان
علیرضا
:مائده •●†دختر ایرونی عاشق †●•
( بچه های ایران زمین )
وبلاگ عزيزانم
پشتيباني
دریای عشق

 



در سرزمینی که هیچ وفا و عشقی وجود نداشت مرا عاشق کردی

دوستم داشتی و دوستت داشتم،دانه های عشق را در دلم کاشتی

و قلبت را کنار آن گذاشتی تا با تپشهایش آرام شود

وقتی که می خواستی بری ، سپردی که از خود مراقبت کنم

و وقتی که رفتی نوشتی که دوستت دارم ، نوشتی باز خواهی گشت

روزها ، ماهاو در امتداد آن سالها گذشت اما تو نیامدی

تنها از تو نامه ها و عکسهایی که برایم می فرستادی به من امید بازگشت تو را می داد

برایت نوشتم : از انتظار خسته شدم پس کی برمیگردی؟

نوشتی: برای برگشتن هرگز دیر نمی شود

نوشتم :دنیا را بدونه تو نمی خوام

نوشتی:منتظرم بمان

نوشتم :منتظر می مانم تا جان در بدن دارم

وقتی که آمدی،وقتی که صدای قدمهایت را شنیدم که هر لحظه به من نزدیکتر می شود

آن زمان بود که قطره اشکی که ، در این روزهای انتظار مهمان چشمانم بود بر روی گونه ام ریخت

و من باز کلمه ی دوستت دارم را از زبان خودت شنیدم،نه نامه هایت

آن زمان بود که مرغهای عاشق را به مهمانی عشق دعوت کردم

تا آواز دوستت دارم را برایت بخوانند و

تو این دوستت دارم ها را از من قبول کردی، من آن زمان بود که خودم را خوشبخت احساس کردم

آه، لحظه ی رهای مرغها رسیده

به تو گفتم : کجا بودی تا این سکوت زجر آورم را تو فریاد بزنی؟دستهایت را به من بده،

دستهایی که خورشید عشق را به من نشان داد،رسیدن به تو یعنی زندگی دوباره

زندگی که پراز شادی و خوشبختیست

باز هم به من بگو دوستت دارم ، بگو این کلمه را که فقط می خواهم از تو بشنوم

صدایم بزن که صدایت ، همچون لالایی در شب است

به فریادم برس ، من همانم ، همان عاشق دیوانه ی تو

من همانم که در انتظار تو شب را به روز،روز را به شب رساندم تا لحظه ی دیدار نزدیک شود

تو مانند دریایی بودی که من همیشه در انتظار رسیدن به آن بودم

در این راه به هر کس رسیدم گفتم:تو می دانی دریا کجاست؟

ولی همه پوزخند زدن :دریا نیست ،سراب است

گفتم : دریا است

گفتند : سراب است ، سراب

ولی حالا من به همه ی آنها می گم من به این دریا رسیدم

ا


آسمان دلم تاریک است،پس او کجاست؟
چشمانم به هر سو می نگرد او نیست
او کجاست ؟ چشمانش کو ؟
عشقش کو ؟ دستانش کو؟
چرا دیگر او را نمی بینم؟
کو؟ کو؟
چشمانش مرا دوست داشتن
زبانش مدام نام مرا صدا می زد
دستانش در جستو جوی دستانه من بود
پاهایش مدام دنباله من راه می رفت
ولی حالا نه نگاهش را می بینم
نه صدایش را می شنوم
و نه صدای گامهایش را می شنوم
او کجاست؟

بچه ها فعلآ نظر سنجی این قسمت را باز نمی کنم

وقتی باز شد خبرتون می کنم

مرسی


 


[ دلنوشته های مروارید ]
+
دختری که عاشق بود

درآن سکوت شب ، در آن تاریکی ،

دختری نشسته است، که دلش از روزگار گرفته است

چیزی نمانده تا گریه کند ،

چیزی نمانده تا ناخونهایش را بر گونه اش فرو کند ، و بر خود

سیلی بزند،

چیزی نمانده داد بزند

، بغضش در گلویش سنگینی می کند

نمی تواند فرو خوردش ، نه نمی تواند.

دستهایش را روبه رویی صورتش می گیرد،

آرام و قراری ندارد.

بغضش را رها می کند.

اول آرام ،آرام و بعد تند

صدای هق،هق گریه اش ، دل سنگ را آب می کند.

فقط خدا می داند چه حالی دارد ، فقط خدا.

دلش می خواهد داد بزند،

از بی رحمی روزگار بگوید ،

از بی وفایی

از بی انصافی ، از بی کسی.

دستانش را محکم بر صورتش می زند و می گوید: گریه نکن ، نه گریه نکن

او به گریه هایت می خندد ، او به گریه هایت ، اهمیت نمی دهد

محکم،بر پاهایش می کوبدو داد می زند:نه گریه نکن او لیاقت ندارد.

ولی ، دلش داد می زند:نه این حرف را نزن

ولی دخترک آرام می گوید: ای کاش او نبود.

ولی باز دستانش را بر صورتش می زند

کسی نیست تا جلو دارش شود.

آنقدر محکم می زند که از لبانش ، جوی خون رها می شود

و این ، شدت گریه اش را بیشتر می کند.

باز می گوید: گریه نکن ، تو نباید گریه کنی ، تو نباید خودت را خوارو ذلیل کنی

نه گریه نکن ، او لیاقت ندارد، نه لیاقت ندارد.

جمله ی اخر ، را با تمام وجود فریاد می زند.

ولی باز دلش به سخن می اید :نه لیاقت دارد ، او مهربان است.

صدای تپش قلبش را می شنود و می فهمد او نیز گریه می کند.

دخترک می گوید: اگر مهربان بود تنهایت نمی گذاشت ، اگر لیاقت داشت خوردت نمی کرد ، تحقیرت نمی کرد.

دل می گوید:او همه ی کسه من است ، او همه ی چیزه من است .

دخترک با گریه داد می زند:اگر همه کست است ، اگر همه چیزت است ، چرا تنهایی؟

چرا گریانی؟ چرا نمی آید آرامت کند؟ چرا نمی آید تا از خورد شدنت جلوگیری کند؟

او تو را شکست ، او روی احساس تو پا گذاشت ، هنوز جای پایش را حس می کنم.

صدایی جز ، صدای شکستن دل نیامد، و دیگر هیچ نگفت.

دخترک باز آرام نشد ، صدای هق هقش ، سکوت شب را می شکست

و صدای ، زجه ها و ناله هایش ، از بی رحمی روزگار می گفت .

در ان شب تاریک ، کسی صدایش را نشنید .

ناگهان جسمی برق زد ،

خط قرمزی ، بر روی سنگ فرش خیابان ، به چشم می خورد

و کسی که از شدت عشق به مرز جنون رسیده بود،خودش را راحت کرد (و چه زجرآوربود مرگ او)

دیگر صدایی به گوش نمی رسید ، جز صدای وزش باد و بعد ناله ی آسمان و رگبار باران.

آسمان تنها کسی بود که به یاد او گریست.

و چه بی وفا بود یار او


 


[ دلنوشته های مروارید ]
+

قالب اين وبلاگ توسط عمو طراحي شده است
©2008 All rights reserved.