تبليغاتX
از هــــــــــر دری





















از هــــــــــر دری

دلنوشته های مروارید


سلام

من، هزاران سوال دارم که می خوام جوابشو از شما بپرسم.

 

چرا ادما، عاشق می شن؟ چرا وقتی عاشق می شن، اونو تنها می زارن؟

چرا ادما، وقتی عاشق می شن خودخواه می شن؟

چرا ادما، وقتی عاشق می شن حسود می شن؟

چرا ادما، وقتی عاشق می شن بی انصاف می شن؟

چرا ادما، دله عشقشونو می شکنن؟

چرا نمی خوان بفهمن که دله اونو، شکوندن؟

شاید دلیل داره ،ولی نه هیچ دلیلی وجود نداره، که بخوان دلشو بشکنن ،بخوان تنهاش بزارن

(نه این عشق نیست، این بی انصافیه ،این خودخواهیه )

اخه یکی نیست بگه اخه بی انصاف، چرا تنهاش می زاری؟

چرا دلشو می شکنی؟

چرا نمی خوای بفهمی که اون بدونه تو میمیره

زندست ،حرکت می کنه، ولی نفساش از درده ،از رنجه، مثله یه مردست ،

می خنده ولی خندش از غمه، غمی که تو باعث بانیش هستی

چرا تنهاش می زاری؟ چرا تنهاش گذاشتی؟

می گی دلیل داره؟ کو؟ کدوم دلیل؟،

این دلیل نمی شه، می شه؟ نه نمی شه

بیا و برگرد و دلشو شاد کن،

رو دلش مرحمی بزار که قلب شکستش، فقط با دست تو التیام می بخشه

فقط با نگاه تو شاد می شه، فقط تو ، تو،تو، تو

ولی تو اینقدر خودخواهی، این قدر بی انصافی،

که نمی بینی که اون داره درد می کشه داره زجر می کشه

داره تو خودش می شکنه، ولی جیکش در نمیاد.

می دونی چرا؟ چون می ترسه ، می ترسه کسی از رازش با خبر بشه

نمی خواد کسی شماتتش کنه. می خواد این دردو فقط واسه خودش، نگهداره .

اگه دوسش داری برو بهش بگو. گفتی؟ بازم بگو .

اونقدر بگو که قلبی که خودت شکستیش، به دسته خودت ترکاش از بین بره

این خنجری که خودت، با دستای خودت فرو کردی تو دلش، خودت، با دستای خودت، از دلش بیرون بکش

که زخم این خنجر، فقط با دستای تو بسته می شه.

تو می تونی ابن کارو بکنی. فقط کافیه اراده کنی

بیا و شادش کن . بیا و تنهاش نزار

بی رحم نباش ،بیا بهش بگو هنوزم دوسش داری.

بی انصاف نباش، بیا بهش بگو اونو می خوای.

بی مروت نباش، بیا بگو بدونه اون نمی تونی زندگی کنی.

خود خواه نباش، بیا بگو بدونه اون زندگیت = مرگ

بیا اینارو بگو. چرا نمی گی؟ چرا دلشو شاد نمی کنی؟ چرا؟ چرا؟چرا؟

ولی بدون همیشه منتظرت می مونه تا ابد

بدون اون با دل و جون منتظرت می مونه


 

لطفآ به این دلشکسته یه چیزی بگین و براش دعا کنین چون اون شبو روز داره واسه برگشتنه اون دعا می کنه

شما هم دعا کنید

التماس دعا یا حق

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت21:31توسط مــرواریــد |

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیرتر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.


منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
روز قشنگیه
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن،
 تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزو قشنگتر می کنه
به هر حال تولدم مبارک!
تولد همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!
اینم کیک تولدم
 
بفرمایید دهنتون را شیرین کنید
 
مرسی از کادوهاتون
 
فقط یک آرزو هم برای من بکنید
 
دوستتون دارم

+نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت21:27توسط مــرواریــد |


شکایت نمی کنم، اما

ایا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب،

دمی دلواپس تنهایی  دستهای من شوی؟

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان!

به اندازه زندگی...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس سکوت،

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه

رو به دیوار خانه ی شما بود؟

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید!

نگو که باغچه ی شما،

از آوار  آن همه باران

قطعه ای هم به نصیب نبرد!

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز همینجا ایستاده ام!

کنار همین پارک بی پروانه

کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است!

دیگر نگو که در گذر گریه ها گُمش کردی!

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

نگو که نمره پلاک  غبار گرفته ی ما،

در خاطرت نماند!

ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟



+نوشته شده در جمعه 1387/01/09ساعت19:40توسط مــرواریــد |

سلام دوستای خوبم

 


سال نو مبارک


انشاا.. سالی پر از برکت و شادی پیش روتون باشه


و پر از جشن و سرور باشه


عیدیه ما فراموش نشه


عیدی ندید دلخور میشم جون آبجی


+نوشته شده در دوشنبه 1387/01/05ساعت17:51توسط مــرواریــد |