تبليغاتX
از هــــــــــر دری





















از هــــــــــر دری

دلنوشته های مروارید


درآن سکوت شب ، در آن تاریکی ،

دختری نشسته است، که دلش از روزگار گرفته است

چیزی نمانده تا گریه کند ،

چیزی نمانده تا ناخونهایش را بر گونه اش فرو کند ، و بر خود

سیلی بزند،

چیزی نمانده داد بزند

، بغضش در گلویش سنگینی می کند

نمی تواند فرو خوردش ، نه نمی تواند.

دستهایش را روبه رویی صورتش می گیرد،

آرام و قراری ندارد.

بغضش را رها می کند.

اول آرام ،آرام و بعد تند

صدای هق،هق گریه اش ، دل سنگ را آب می کند.

فقط خدا می داند چه حالی دارد ، فقط خدا.

دلش می خواهد داد بزند،

از بی رحمی روزگار بگوید ،

از بی وفایی

از بی انصافی ، از بی کسی.

دستانش را محکم بر صورتش می زند و می گوید: گریه نکن ، نه گریه نکن

او به گریه هایت می خندد ، او به گریه هایت ، اهمیت نمی دهد

محکم،بر پاهایش می کوبدو داد می زند:نه گریه نکن او لیاقت ندارد.

ولی ، دلش داد می زند:نه این حرف را نزن

ولی دخترک آرام می گوید: ای کاش او نبود.

ولی باز دستانش را بر صورتش می زند

کسی نیست تا جلو دارش شود.

آنقدر محکم می زند که از لبانش ، جوی خون رها می شود

و این ، شدت گریه اش را بیشتر می کند.

باز می گوید: گریه نکن ، تو نباید گریه کنی ، تو نباید خودت را خوارو ذلیل کنی

نه گریه نکن ، او لیاقت ندارد، نه لیاقت ندارد.

جمله ی اخر ، را با تمام وجود فریاد می زند.

ولی باز دلش به سخن می اید :نه لیاقت دارد ، او مهربان است.

صدای تپش قلبش را می شنود و می فهمد او نیز گریه می کند.

دخترک می گوید: اگر مهربان بود تنهایت نمی گذاشت ، اگر لیاقت داشت خوردت نمی کرد ، تحقیرت نمی کرد.

دل می گوید:او همه ی کسه من است ، او همه ی چیزه من است .

دخترک با گریه داد می زند:اگر همه کست است ، اگر همه چیزت است ، چرا تنهایی؟

چرا گریانی؟ چرا نمی آید آرامت کند؟ چرا نمی آید تا از خورد شدنت جلوگیری کند؟

او تو را شکست ، او روی احساس تو پا گذاشت ، هنوز جای پایش را حس می کنم.

صدایی جز ، صدای شکستن دل نیامد، و دیگر هیچ نگفت.

دخترک باز آرام نشد ، صدای هق هقش ، سکوت شب را می شکست

و صدای ، زجه ها و ناله هایش ، از بی رحمی روزگار می گفت .

در ان شب تاریک ، کسی صدایش را نشنید .

ناگهان جسمی برق زد ،

خط قرمزی ، بر روی سنگ فرش خیابان ، به چشم می خورد

و کسی که از شدت عشق به مرز جنون رسیده بود،خودش را راحت کرد (و چه زجرآوربود مرگ او)

دیگر صدایی به گوش نمی رسید ، جز صدای وزش باد و بعد ناله ی آسمان و رگبار باران.

آسمان تنها کسی بود که به یاد او گریست.

و چه بی وفا بود یار او


 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت20:4توسط مــرواریــد |