تبليغاتX
از هــــــــــر دری





















از هــــــــــر دری

دلنوشته های مروارید

 



در سرزمینی که هیچ وفا و عشقی وجود نداشت مرا عاشق کردی

دوستم داشتی و دوستت داشتم،دانه های عشق را در دلم کاشتی

و قلبت را کنار آن گذاشتی تا با تپشهایش آرام شود

وقتی که می خواستی بری ، سپردی که از خود مراقبت کنم

و وقتی که رفتی نوشتی که دوستت دارم ، نوشتی باز خواهی گشت

روزها ، ماهاو در امتداد آن سالها گذشت اما تو نیامدی

تنها از تو نامه ها و عکسهایی که برایم می فرستادی به من امید بازگشت تو را می داد

برایت نوشتم : از انتظار خسته شدم پس کی برمیگردی؟

نوشتی: برای برگشتن هرگز دیر نمی شود

نوشتم :دنیا را بدونه تو نمی خوام

نوشتی:منتظرم بمان

نوشتم :منتظر می مانم تا جان در بدن دارم

وقتی که آمدی،وقتی که صدای قدمهایت را شنیدم که هر لحظه به من نزدیکتر می شود

آن زمان بود که قطره اشکی که ، در این روزهای انتظار مهمان چشمانم بود بر روی گونه ام ریخت

و من باز کلمه ی دوستت دارم را از زبان خودت شنیدم،نه نامه هایت

آن زمان بود که مرغهای عاشق را به مهمانی عشق دعوت کردم

تا آواز دوستت دارم را برایت بخوانند و

تو این دوستت دارم ها را از من قبول کردی، من آن زمان بود که خودم را خوشبخت احساس کردم

آه، لحظه ی رهای مرغها رسیده

به تو گفتم : کجا بودی تا این سکوت زجر آورم را تو فریاد بزنی؟دستهایت را به من بده،

دستهایی که خورشید عشق را به من نشان داد،رسیدن به تو یعنی زندگی دوباره

زندگی که پراز شادی و خوشبختیست

باز هم به من بگو دوستت دارم ، بگو این کلمه را که فقط می خواهم از تو بشنوم

صدایم بزن که صدایت ، همچون لالایی در شب است

به فریادم برس ، من همانم ، همان عاشق دیوانه ی تو

من همانم که در انتظار تو شب را به روز،روز را به شب رساندم تا لحظه ی دیدار نزدیک شود

تو مانند دریایی بودی که من همیشه در انتظار رسیدن به آن بودم

در این راه به هر کس رسیدم گفتم:تو می دانی دریا کجاست؟

ولی همه پوزخند زدن :دریا نیست ،سراب است

گفتم : دریا است

گفتند : سراب است ، سراب

ولی حالا من به همه ی آنها می گم من به این دریا رسیدم

ا


آسمان دلم تاریک است،پس او کجاست؟
چشمانم به هر سو می نگرد او نیست
او کجاست ؟ چشمانش کو ؟
عشقش کو ؟ دستانش کو؟
چرا دیگر او را نمی بینم؟
کو؟ کو؟
چشمانش مرا دوست داشتن
زبانش مدام نام مرا صدا می زد
دستانش در جستو جوی دستانه من بود
پاهایش مدام دنباله من راه می رفت
ولی حالا نه نگاهش را می بینم
نه صدایش را می شنوم
و نه صدای گامهایش را می شنوم
او کجاست؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت18:51توسط مــرواریــد |