تبليغاتX
از هــــــــــر دری





















از هــــــــــر دری

دلنوشته های مروارید

 

انتظار سخته ، انتظار خیلی سخته . وقتی می دونی که اون نمیاد ، وفتی می دونی که انتظارت بیهودست .

انتظار سخته ، وقتی که هر زور کنار پنجره ی ، اتاقت بشینی و نگاه پر از حسرتت و به کوچه بدوزی ، شاید که اون بیاد

شاید صدای قدمها ش رو بشنوی ، شاید سایشو ببینی . ولی بدونی که اینا فقط تو رویاست .

تو رویاهات هر روز ببینی که با یه شاخه گل سرخ پشته در منتظرته ، ولی وقتی درو ، وا کنی می بینی که هیچکی نیست

و این فقط تو هستی که با یه دل پر از خون و چشمای گریون و صورت پژمرده و یه شاخه گل ،پرپر توی جاده ی فاصله ها داری راه می ری

تا شاید که این جاده به پایان برسه ، ولی بازم بدونی که این راه هیچوقت ، پایانی نداره

انتظار سخته وقتی بدونی کسی که منتظرشی هیچوقت نمی یاد و خیلی از آن غمگین تر این است که ، به خودت امیدواری بدی که اون میاد ، ولی خودتم به گفتت ایمان نداشته باشی.

یادمه یه روز بهش گفتم دیگه دوست ندارم ، و اون با این حرف چقدر ناراحت شد ، و من فکر کردم چقدر دوستم دارد .ولی حالا غم و انتظار است که همدم شبهای تنهایم شده.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت15:6توسط مــرواریــد |

 

امروز ماه رمضان شروع می شده ولی اون نتونست به مهمونیه خدا بره ، اون عاشق خدا بود . کناره پنجره نشسته بود و نگاه پر از غمشو به درختای توی حیاط دوخته بود

و صدای موزیکی که واسه ماه رمضان از تلویزیون پخش می شود گوششو نوازش می کرد.

دلش بد جور گرفته بود . خدا ، خدا می کرد زودتر خوب بشه و بتونه تو مهمونی خدا شرکت کنه . آخه امروز همه رفته بودن مهمونی ، ولی اون نتونسته بود بره

حتی عشق مهربونشم رفته بود مهمونی . حالا نشسته بود جلوشو نگاهش می کرد و دلداریش می داد و بهش امیدواری می داد فردا می تونه روزه بگیره.

نگاهشو از روی درختا ورداشت و به صورت اون نگاه کرد ،چقدر چهره ی زیبای اورا دوست داشت ، آن نگاه مهربان. او اول خدا را دوست داشت بعد او

نگاهان قطره اشکی از چشمانش چکیید و آرام گفت:کاش منم می تونستم روزه بگیرم

با این حرف دل او را به درد آورد . آرام جواب داد:می تونی بهت قول می دم

گفت:کاش می شود همین امروز خوب می شدم و فردا می تونستم روزه بگیرم . هر سال که ماه رمضان می شه ، پره دلم غم می شه ، که چرا من نمی تونم روزه بگیرم

چرا نمی تونم بیام مهمونیه خدا؟ چرا؟

او جواب داد: خواسته خداست . و چشمانش را فشرد تا او شاهد اشک ریختنش نباشد

دیگر نمی توانست تحمل کند ، بلند شد و از اتاق خارج شد . ولی صدای گریه ی او قلبش را می آزرد و بر اندوهش افزوره می شد آرام زیر لب می کرد:کاش او هم

می توانست روزه بگیرد ، کاش او زود خوب می شد

بچه ها بیاید واسه اونایی که بیمارن و نمی تونن روزه بگیرن و از این بابت نگرانن دعا کنیم که زود خوب بشن

می خواستم به مناسبت ماه مبارک رمضان از بعضی از دوستان که خیلی کمکم کردن تشکر کنم



اول از همه از پدر مادر عزیزم که در تمام لحظات عمرم کنارم بودن و به من یاد دادن چطوری رفتار کنم ، تشکر می کنم
روزه شون قبول


دوم از ، خواهر عزیزم سپیده که شاید بگم بهترین دوستمه و در خیلی از کارها کمکم کرده ، آجی روزت قبول


سوم از، عموی مهربونم که خیلی چیزها یادم داده و همیشه به من گفته که از یاده خدا غافل نشم ، عمو جون روزت قبول



چهارم از، آقا مجتبی که در حال حاضر با من قهر هستن تشکر می کنم روزتون قبول


پنجم صدف مهربانم که خیلی دوسش دارم ، صدفو روزت قبول


و در آخر از همه ی دوستان که محبت کردن و به من سر می زنن روزه ی همتون قبول

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت16:46توسط مــرواریــد |

 

در کوچه راه می رفتم ، ناگهان آسمان غرش می کند و باران می بارد ، می خندم ، صورتم را به طرف آسمان بلند می کنم ، چشمانم را می بندم و دستانم را باز می کنم و می چرخمو می خندم ، ناگهان کسی دستانم را می گیرد ، چشمانم را باز می کنم ، او با لبخندی نگاهم می کند:میایی با هم بچرخیم؟. با سر می گویم :آری ، و می خندم . دستانم را سفت می گیرد و با هم می چرخیم ، آنقدر می چرخیم که سرمان گیج می رود.
آرام می گوید :دوستت دارم . ناگهان دستانم را ول می کند ، چشمانم را باز می کنم . نیست ، بر     می گردم نیست ، سرم را به هر طرف می چرخانم نیست
داد می زنم :نیست . رهگذری با تعجب می پرسد :چیزی گم کرده اید؟
می گویم :آری . به نزدیکم می آید ، چه چیز؟ ، می گویم : او را ، می گوید :چی؟ ، می گویم :عشقم را
با تعجب نگاهم می کند و راهش را می گیرد و می رود
نگاه گریانم را به دو طرف می دوزم ، نیست
به سر کوچه می رسم ، نام کوچه را می خوانم ، کو چه ی خیال.

+نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت22:30توسط مــرواریــد |