امشب
زندگی را بدرود خواهم گفت امشب ، و امشب آخرین خاطرات با تو بودن را مرور خواهم کرد.
آه ای مهربانم ، ای کسی که هکنون چشمانت به چشمهای دیگری دوخته شده است
و با او زمزمه ی عاشقانه داری ، گوش به من بسپار زندگی را بدرود خواهم گفت امشب.
و باقی عمرم را به تو هدیه می دهم . این آخرین هدیه من به توست .
امشب برای آخرین بار چشمانه پر از اشکم را به عکس تو می دوزم و در ، نی نی نگاهت گم می شوم .
امشب برای همیشه به دیار عاشقان جاودان خواهم پیوست و آخرین حرفهایم را به تو خواهم گفت.
ای که همکنون دستانت در دستی دیگرست ، خاطرات با من بودن را همیشه به ذهنت بسپار و یادی
از من دیووانه بکن .
امشب چشمانم برای همیشه به عکس تو خیره می ماند و لبخند ملیحت را به ذهنم می سپارم.
امشب آسمان عاشقانه ی من دیدنیست . ابرهای دلم برای آخرین بار اشکهایشان را می ریزند
و فریاد درد ناکش را به گوش تک تک سلولهای بدنم می رساند .
امشب با خیالی آسوده که تو هم اینک خوشبخت هستی چشمانم را می بندم.
زندگی را بدرود خواهم گفت ،امشب
+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت20:54توسط مــرواریــد |
این وبلاگ رو درست کردم که شعرای شاعرایی که دوست دارم رو در اون قرار بدمو متنایی که خودم مینویسم رو امیدوارم خوشتون بیاد 787878787878787878از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم;از انديشههاي ِ ناشناخته واشعاري که بدانها نينديشيدهام.عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتههاسکوت نيست، نالهئيست.اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداريي ِدامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران.بااينهمه به زندان ِ من بيا که تنها دريچهاش به حياط ِ ديوانهخانه ميگشايد.اما چهگونه، بهراستي چهگونهدر قعر شبی این چنین بی ستارهزندان – مرا –بی سرود و صدا مانده – باز توانی شناخت؟
��ی���ی� ������ی ��ǐ��
��ی���ی� ����ی ���ی� ���ی ���ǐ