تبليغاتX
از هــــــــــر دری





















از هــــــــــر دری

دلنوشته های مروارید

باز هم دلم برایت تنگ می شود

باز هم سرم را به طرف آسمان می گیرم

و اسمت را صدا می زنم

باز هم اشک هایم راه گونه هایم را در پیش می گیرد

باز هم صدای هق هق گریه ام بلند می شود

باز هم خدا را صدا می زنم

باز هم چشمان پر از اشکم را به عکست می دوزم

باز هم بر عکست بوسه می زنم

باز هم عکست را بغل می گیرم

باز هم باران می بارد

باز هم آسمان به حالم دلسوزی می کند

ولی باز هم برنخواهی گشت

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت15:14توسط مــرواریــد |

دلم می خواد بمیرم ُدوست دارم بیام پیشت ُ اما نمی دونم کجایی

 

نمی دونم چرا نیستی ُ تو بودی همون که همش می گفت دوست دارم ُ تنهات نمی زارم؟

 

پس چی شد اون همه قول و قرار؟ پس چی شد اون همه وعده؟

 

مگه قول نداده بودی؟ مگه قصم نخوردی تا لحظه ی مرگ پیشم می مونی؟

 

پس چرا من دارم آخرین نفسامو می زنم اما تو نیستی؟

 

پس چرا هرشب با چشمای خیس می خوابم؟

 

پس چرا هرروز سر نماز از خدا می خوام تورو دوباره بهم بده؟

 

هیچکی مثله تو نیست:(( هیچکس نیست که بتونه تو رو از یادم ببره

 

همه میگن گریه نکن ارزش نداره :( اما من فقط تورو دوست دارم

 

فقط توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

دووست دارم :(( خیلی دوست دارم

 

 

+نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت0:11توسط مــرواریــد |